دوستم
ما داريم با چي مينويسيم؟
قلم را كه برميداريم چي داريم كه قاطيش كنيم و بريزيم روي كاغذ ـ يا چي هست كه وقتِ ضرب گرفتنِ انگشتمان رويِ دكمههاي صفحهكليد نقش ميشود مينشيند بر سطحِ شيشهي برابرمان؟
زبان تركيبي از سيوچند حرف به علاوهي چندتا كسره و فتحه و چي و همينها
ما با اين زبان نه فقط مينويسيم كه زندگي ميكنيم ـ خواب ميبينيم ـ به اعتبارِ اين زبان حتي شكلِ بوسيدنمان ايرانيست ـ عشقبازي كردنمان ايرانيست ـ مرگمان حتي ايرانيست
و نكته اينجاست كه اين زبان اگر هنگامِ نوشتنْ تنها به مثابه «خط» به كار گرفته شود آن داستان و شعر ديگر ايراني نيست
و مالِ هيچجا نيست
يك چيزيست به خطِ ايراني ـ همين
زبانِ ما هستِ ماست و حلقهي پيوندمان با جهان
پيشينههايِ زبانيِ هر سرزميني تعيينكنندهي شيوهي زندگيِ مردمِ آن سرزمين است
تأثيرِ حافظ بر زندگيِ ما به اندازهايست كه هنوز پس از هفتصد سال رفتارِ امروزِ روزِ ما چه در خانه چه خلوت در حالتي ميانِ رندي يا ريا مانده است
يا رنديم يا رياكار
حافظ از چه كسي يا چي تأثير گرفته وقتِ نوشتن؟
دو چيز در اين سرزمينْ تا امروز شيوهي ِانديشيدن و گفتار و رفتارِ روزمرهي ما را شكل داده است: قرآن و قصههاي شفاهيِ عاميانه
آدمِ ايراني محصولِ اين دو تاست
چهارده قرن قرآن بيبروبرگرد مؤثرترين متن در بطنِ رفتار و نوشتارِ ما بودهست، پيچيدگيِ ساختار ذهنمان قرآنيست
ولي گفتارمان و هوشياريمان هميشه بر سياقِ قصههاي عاميانه بوده است ـ قصههاي شفاهي ـ ما آدمهاي اهلِ گوشيم هوشمان بسته به مقدارِ چيزي است كه ميرسد به گوشمان
در آغاز ـ حفظ و فهمِ قرآن براي عوام دشوار بود. ولي بهجا آوردنِ آدابِ ديني واجب بود. يكي براي بقيه ميگفت
و گفت
و گفت و گفت و گفت
گوشمان آمُخته شد ـ يواشيواش به مذهبِ جديد عادت كرديم
و آموزههاي شفاهي تركيب شد با قصههاي قديم
و در وجهي ديگر آنها كه توانايي خواندن و فهم قرآن داشتند با متني روبهرو شدند پيچ در پيچ و گره خورده با وزن و آهنگ و آغازهاي گاهي غريب و قصههايي تو در تو
و آنها كه انديشه كردند زبان و شكلِ انديشيدنشان مايه از حالتهاي اين متن گرفت
ساختارِ ذهنِ ما از قرآن مايه گرفت ـ و گفتارمان آرزوها و اميدهايمان اندوه و عشق و شكستمان از قصههاي عاميانه
ساده بوديم و در جهاني كه داشت پيچ ميخورد و پيچيده ميشد ميپيچيديم
بيرونمان درونمان نبود
دو تا شده بود
و اين پيچيدگي اين تَرَك آغازِ رندي شد و رياها
هيچ زباني در جهان اين توانايي را ندارد كه بشود با آن اينجور طفره رفت از مجازاتهاي احتمالي و تيغهاي معين شده بر گردنِ حرف و صاحبِ حرف
در اين زبان به راحتي ميشود به آني پهلويي ديگر در كلام يافت ـ يك زبانِ دوپهلو
حتي از يك حرف نقضِ آن حرف را بيرون كشيد و گريخت از مخمصه
گريز بر محور كلام
امكاناتِ گريز در اين زبان بيانتهاست
من اينجا هيچ نميگويم كه اينها براي يك زبان خوب است يا كه بد
فعلاً هيچ قصدِ هواداري از اين زبان ندارم اينجا ـ حرفم تنها سرِ يك چيز است فعلاً ـ روشن كردنِ برخي ويژگيهاي اين زبان كه وجه روشنِ شخصيتِ ما و هويت ماست ـ متأسفانه يا خوشبختانه يا هر چه
زبانِ پيش از اسلامِ ما يك زبانِ صافِ ساده است
داستانهايمان سرراست ـ روشن ـ شعرهايمان مثلِ حالتِ چيزها در ميانهي يكروزِ بيابر ـ بيسايه است روشن است
ولي بعد ـ بعدِ افتادنِ زيرِ سايهي يك زبانِ مهاجم ـ زيرِ يكجور سهمِ سنگينِ بيمِهرِ در پيِ ثبات ـ آن زبانِ ساده از فرطِ اين فشار سايهروشن و پهلو پيدا ميكند
و بعد
هر حرفمان ولي بعد ـ نگاهمان ـ بوسههايمان ولي ناگهان يك چيزهايِ ديگر هم پيدا شد
آدمِ ايراني تركيبِ غريبيست از پيچيدگي و سحرانگيزي ِ محضِ يك متنِ مقدس با سادگي و اندرزهايِ گفتارِ عاميانه كه در اوهامِ او سينه به سينه پيچيده چرخيده آمده تا امروز
فقط در اين زبان ميشود «رباعيات خيام» نوشت
«غزلهاي حافظ» بيرون از اين زبان يعني يك هيچِ گنده
«مثنوي» كه اصلاً سندِ زندهي شيوهي انديشيدنِ ماست
گنجِ اصلي نظامي در « گنجنامه»هاش زبانِ اوست
«بوفكور» را در هيچ زبانِ ديگري نميشد نوشت
«از روزگارِ رفته حكايت» گلستان ـ«سنگر و قمقمههاي خالي» بهرام صادقي ـ «عزاداران بيل» و «گور و گهواره» ساعدي ـ «معصوم پنجم» گلشيري ـ «نماز ميت» رضا دانشورـ «تيلهي آبي» و «من ببر نيستم ...» صفدري و چندتا داستان و رمانِ نابِ ديگر ايراني فقط در اين زبان و با اين زبان ميشد كه نوشته شوند
نويسندگان، زبان را با تمامِ پشتوانهها و امكاناتش ميگيرند تا بهرغمِ يك فضاي فرسايندهي مهيبِ ضدفرهنگي به فرهنگشان بيفزايند ـ تا هوادارِ هويتشان باشند
زبان چه در وجه مكتوبش چه در حالت شفاهي و قصهها و ترانههاي عاميانه پناه است پناهِ مردمِ يك سرزمين تا كه دورههاي سياهِ عذاب و اِدبار را به ياريِ آن تاب آورند و بگذرانند
شصت كه شد و از شصت به بعد چي به ما نفس داد تا تاب بياوريم؟
پناه ما چه بود؟
هي حرف ميآيد توي حرف
بگذريم
و اينجوريست كه اين زبان در گير و دارهاي تاريخ همينطور آمده زنده و آماده و آمده تا..
گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم
در نقش سنگ قطره باران اثر نكرد
اين تكه از غزل را به راحتي ميشود فهميد و حتي منتقلش كرد به زبانهاي ديگر بدون آنكه چيزي از شعر ـ مگر وزن و آهنگ آن ـ گنگ بماند يا در ترجمه كسر شود
بعد در همين غزل دو سه بيت پايينتر ميرسيم به
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من
كاري كه كرد ديده ما بينظر نكرد
اين بيت به هيچ زباني قابل ترجمه نيست ـ ديدن در چهار وجهِ «ديد» و «چشم» و «ديده» و «نظر» به كار گرفته شده و اين رفتار با زبان در ترجمه نابود ميشود ـ معني آن را شايد بشود منتقل كرد ولي لذتِ شعر از دست ميرود چون معناي شعر در تار و پودِ رفتارِ شاعر با زبان گره خورده است ـ و معنا كردن اين شعر به هر زبانِ ديگري با توسل به ترجمه و بدون توجه به حالتهاي كلام يعني انتقالِ يك تلقي غلط از شعر و شاعر و آدم و انديشهي ايراني يعني نديده گرفتن نوعِ نگاهِ حافظ به دنيا و معشوق و خدا و هر چيزِ مربوط به اين مايهها
و تمامِ اين مايهها در زبان متجلي شده
و همين زبان است كه حافظ را توانا كرده براي پرداختِ اين بيت
وقتي از نقشِ زبان در داستانِ ايراني حرف ميزنم اصلاً منظورم بوميگرايي نيست
منظورم بستن مرزها به روي ادبيات جهان نيست
منظورم مبارزه با غربزدگي نيست
منظورم هم اصلاً اين نيست كه زبان در داستان بايد حتماً طبقِ الگويِ غزلِ حافظ همينجور هي لايهلايه بخورد
منظورم اين است كه هنگامي كه يك داستاننويس نشسته و دارد داستاني به زبانِ مادريش مينويسد اين نوشته اين داستان بايد سرشته به تاريخ و جغرافيايِ احساس و معرفتِ نهفته در آن زبان باشد
كه وقتي داستاني به اين زبان ميخوانيم احساس نكنيم ترجمه است
احساس نكنيم كه زبانِ آن بيپشتوانه است.
همين ...
من
جامعه ايراني كه پس از حمله اعراب از ملتي هميشه پيروز به ملتي شكستخورده و واداده تبديل شده بود، تاب رويارويي را در قبال توحش و سبعيت اعراب را از دست داد. و اعراب هيچ رحمي را بر ايرانيان مجاز ندانستند. اين دومين شكست تاريخي ايرانيان پس از اسكندر بود. اما بيرق سياه اعراب تمامي جرأت و تاب ايرانيان را از بين برده بود. و ما ميبايد دو پهلو، دوگانه و معلق زندگي كنيم. با انگيزهاي برگرفته از ترس و ترحم همديگر را ميدريديم. و بر لاشهي يكديگر مويه سر ميداديم (و اين سرشت هماكنون نيز در ما بهعنوان سائق حيات جريان دارد). ما تنآمُختهي فراز و نشيب نيستيم، تنآمُختهي سقوطيم به خود، كه وجود نداريم و نيز بهديگري كه ميخواهيم او باشيم و او نباشد. و شيعي بودن ما نفي اعراب بود كه ميخواستيم اصالت خود را حتي بهبهاي خرق عادت و خرافه حفظ كنيم. و اين نتيجه 15 سده ايستادگي ما بود كه توأمانِ عدمِ اصالتِ وجوديِ خود بود. قرآن نه مانيفست اين مقاومت زيرپوستي، كه سرپوشي بود بر رياكاري ما بود كه به عادت ثانويهي ما بدل شد؛ در قبال فاتحان اين مُلك. شايد تنها ملتي بوديم و هستيم كه بهجاي ايمان به عناصر ديني يك حكومت، به نمادهاي ظاهري آن (كه خودمان برپايش ميداشتيم) دل خوش كردهايم كه مظلوميت تاريخي ما را به زباني ديني ترجمان مينمود. بايد در يابيم كه اهالي كوفه اصالتي ايراني داشتهاند و پيش از تازش اعراب خراج به مُغان ميدادهاند و پس از آن به اعراب و خلفاي چهارگانه. شايد خيانت به حسين نشانههايي از انتقامجويي از اعراب بدوي باشد.
اين واژهها نيستند كه گرفتار انديشههاي ماست. اين اوهام ماست، وهم و وهن ماست كه در اندرون اين جامعه ريشه دوانيده است. اگر حاظ مجبور بود دوگانه بنويسد، اما درونش دوگانه نبود. حقايق راستين جهان نزد حافظ، دوگانه مينمود. چنانكه مينمايد. زبان استعاره اگر روزگاري محملي بود براي فرار از اسارات و بندي، امروزه ترجمان آن نياز نيست، بلكه دوگانهزيستي ما در تقابل با وجه مدرن جهان است كه تاب نميآورد و زيرجلدي ميخندد.
واژهها را شكاركردن و در پوست كرگدن پوشاندن؛ اين است هنر ايرانيان كه تاب حقيقت ندارند. شعار امروزه براي مناسبات اجتماعي كه بر تهماندههاي فئوداليزم و سرمايهداري و شرم وقيحانهي حكومت در ابراز وجودش كه مالامال از انباشت سود و سرمايهي تجاري است ما را بهدنبال قافلهاي افكنده است كه بيمقصد و مقصود در جستجو نيست. جوهرهي اين قافله سرگشتگياست. ويلان و حيران بين سپيد و سياه، ناگفته ماندن و در معرض بودن. آشكار و پنهان، مقاصد شوم خود را طي كردن و رسيدن به بهاي خون ديگران. و اينها همه از نتايج خفقان است كه تبعيض طبقاتي، حقارت تاريخي بر انسان، دين و اسلام و شيعهي اثنيعشريش بر ما تاخت آورده است.
ما با هم تعارف نداريم. رياكاري، ذاتيِ زندگي پر از ترس و دهشت است. به هر قيمتي حاضريم كه زنده بمانيم (بگذريم از بابك و مزدك و مهدي رضايي و بيژن جزني، بهروز دهقاني و غلامحسين ساعدي و محمد مختاري و محمد پوينده... كه ننگپذير نبودند و ما هستيم). اين اعترافي تاريخي از زبان كسي است كه مقطعي از تاريخ را براي خود بريده است و خود را در پسلهاي بهناگزير مخفي نموده است و پاي طاقي نذرگاهي دارد درد و دل ميكند و هنگامي كه قلم يا كيبُرد را كنار گذاشت، ميرود تا در صف نان يا ترافيك گير كند و جزيي ميشود از انبوه رياكاران و نه رندان و سرگشتگان. حافظ تنها كاري كه كرد، گَردِ شرمي از اعترافات اين جامعه موهن برداشت و ما را بهسوي خودمان رهنمون نمود و بهجاي آن شرفي را جايگزين ننمود.
تا سحر چشم يار چه بازي كند
كه باز بنياد بر كرشمة جادو نهادهايم
شايد يكي از دلايلي كه حافظ اينچنين نزد ايرانيان ارج و قرب يافته است، فارغ از فاخر بود كلامش از ديدگاه ظرافتهاي ادبي، ناتواني خوانندگان در ترجمهي اشعارش باشد. و اين مزيت حافظ است، بر پيشينيان و پسينيان. ناتواني در ارائه معاني در همان دوگانهگي و ابهام و وهن و وهم ايرانيان نهفته است كه ابنبار حافظ با تيزهوشيِ ذاتياش توانسته ايرانيان را به بازي گرفته و از پس غبار زمان بر ريش ايرانيان تبسم يا زهرخندي زَنَد، در حاليكه ما ايرانيان مشعوف به داشتن چنين فخري هستيم كه از نوادر عرصه شعر در دنياست...
بهراستي حافظ ما در قبال شكسپير ديگران، قابل قياس است؟ يا بايد هركدام را در ظرف زماني و مكاني منحصربهفردي به سنجش نشست و با فرهنگ خود او را در معركه نقد نهاد و انگشت تعجب بر جبين چسباند؟
No comments:
Post a Comment