دست‌نوشتگي

Wednesday, January 24, 2007

غسالخانه


غسالخانه
پا را كه از در بيرون گذاشت، صراحت آفتاب چشمانش را زد. هوا آلوده‌تر از قبل به‌نظر آمد و دست در جيب پيراهنش كرد تا عينك آفتابي را بر چشمانش زند. و زد. زمان و مكان به‌نظرش خاكستري‌تر از قبل به‌نظر آمدند. با اتوبوس به سركار رفت. روز اول كارش بود و مي‌بايد برخي چيزها را ياد مي‌گرفت. اتوبوس پر از سياه‌پوشاني بود كه بعضي از آن‌ها خواب بودند و برخي ديگر بي‌آن‌كه به مناظر و زباله‌ها و دودهاي اطراف نگاه كنند، بيرون را مي‌پاييدند و خط سير نگاهشان به اندوده‌ي نفت و خاك راه مي‌برد.
از دروازه كه رد شدند. انبوهي از آدم‌ها را ديد كه دنبال كارهاي اداري بودند. خب بايد مثل هميشه بوده باشد. هميشه بايد همين‌طوري باشد. تعداد آدم‌ها تقريباً –اگر اتفاق خاصي نيفتد- بايد همين تعداد باشند. مي‌آيند ولي دير يا زود بايد به خانه‌شان برگردند.
به در كه رسيد، توضيح داد كه روز اول كارش است. مسئول نگاهي به سر و پايش كرد و گفت: برو تو. ولي بگو كه از فردا برگه‌ي موقت عبور لازم داري تا راهت بدهند. گفت: «چشم» و رفت تو.
چشمش دنبال مسئول بخش كه دو روز پيش ديده بودش افتاد. سرش را بالاتر گرفت و پيش رفت. مسئول بخش سرش شلوغ بود و داشت بسته‌هايي را جابجا مي‌كرد. آن‌طرف شيشه آدم‌هايي را ديد كه صدايشان نمي‌آمد و گريه مي‌كردند. بعضي به‌زور و برخي از ته دل. قيافه‌هاشان نشان مي‌داد كه در انتظارند. پيش‌تر رفت و مسئول بخش ديدش. سلام ‌وعليكي كرد و گفت: دير آمدي، هر روز سر ساعت 7 كار شروع مي‌شه، احمدي تا حالا منتظرت بوده و كار داشته. از صبح داره غرغر مي‌كنه.» دستش را گرفت و برد پيش احمدي. احمدي سلام‌ و عليكي كرد و رفت. مسئول بخش، سلوكي را كه قرار بود كار را به او ياد دهد، معرفي كرد. سلوكي گفت: بيا سرش رو بگير كه كج نمونه. دست به آن جسم كه زد، سردي‌اش، چندشي غريب را به او منتقل كرد. تنش لرزيد. سلوكي حالتش را فهميد. گفت: «بايد عادت كني. هميشه روز اول، شب اول قبره. تا يك‌ماه خواب و خوراك نداري. بايد عادت كني. فكر كن تو سلاخ‌خونه كار مي‌كني. بايد بدوني هر گُهي كه مي‌خوري براي پوله.»
شب اول را سخت از سر گذراند. سعي كرد حواسش را به چيزهايي كه تا حالا به آن‌ها فكر نكرده بود، معطوف كند. به نظافت منازل. به رفتگرهايي كه با او صبح علي‌الطلوع با هواي پاك صبج، جوك مي‌گفتند و مي‌خنديدند. به چيزهاي عجيب و غريبي كه در جوي‌هاي خيابان‌ها پيدا مي‌كرد. از پول و نوار بهداشتي و كاندوم‌هاي مصرف‌شده. از جنين مرده‌اي كه يك‌بار پيدا كرده بود و وقتي ديد نوك بيل‌اش خوني است، با دقت بيشتري، كيسه‌ي زباله را كاويده بود و بالا آورده بود. به همه‌چيز. آن‌شب با فكر به پدر و مادر آن‌ جنين بود كه خوابش برده بود.
كار را، مسئول رفتگرهاي منطقه پيشنهاد كرده بود و گفته بود كه كارمند رسمي شهرداري مي‌شي و كارت هميشگيه. گفته بود تو كارمند دولت مي‌شي. هر سال مرخصي داري و يه‌سري چيزاي ديگه. و ... راضي شده بود.
فردايش، كار كه تمام شد و همه‌جا را شسته بودند، سلوكي كه ديگر به اسم كوچك صدايش مي‌كرد، گفته بود: سبزعلي هر روز صبح، يكي صبحانه مي‌آره و اينجا صبحانه مي‌خوريم. پس‌فردا نوبت توئه. و سبزعلي گفته بود: «چشم».
پس‌فردايش كه سر ساعت 5/5 كه سر كار رسيد، كسي نيامده بود. كتري را برداشت،‌ با شلنگ، كتري را پر كرده بود و روي والور گذاشته بود. سلوكي ده دقيقه به شش رسيد و خوشحال شد كه سبزعلي به‌موقع آمده و بساط را آماده كرده. گفت: صبحانه رو روي سنگ بذار تا همونجا قالشو بكنيم و ظرف‌ها را همونجا بشوريم. سبزعلي سوال كرد: اوسا! روي سنگ؟! سلوكي گفت: پس معلومه هنوز عادت نكردي. بايد عادت كني وگرنه محل كارت مثل قبرته. سبزعلي گفت«چشم! اوسا.»
صبحانه را كه روي سنگ پهن كردند، مربا را از داخل ساك درآورد و گذاشت روي كيسه‌زباله‌ي خالي مصرف‌نشده. شروع به‌خوردن كردند. صبحانه كه تمام شد، بساط را جمع كردند و در سالن باز شد.
مرده‌ها كه به داخل غسال‌خانه مي‌آمدند، سبزعلي، مي‌گذاشتشان روي سنگ، سلوكي مي‌شست و بعد روي سنگ ديگر كافور اندودش مي‌كردند و چانه‌اش را مي‌بستند و سوراخ‌سنبه‌هايش را با پنبه مي‌پوشاندند. بعد سبزعلي كفن را گره مي‌زد و اگر ترمه‌اي داده بودند، لاي ترمه مي‌گذاشت و اگر نداشتند همانطور روي برانكارد قرارشان مي‌داد. عادت كرده بود كه ببيند صاحب مرده پشت شيشه چه‌كار مي‌كند؟ سر دومين مرده بود كه سبزعلي ديد كه به كفن مرده يك تكه مربا ماسيده. سلوكي حواسش جاي ديگه بود. زود با انگشت نشانه‌اش مرباي ماسيده شده روي كفن را پاك كرد و در دهن گذاشت. چشمش را كه به آن‌طرف شيشه انداخت كسي را منتظر مرده نديد. خيالش راحت شد.
سر ماه كه اولين حقوقش را گرفت روي باندرول پولش، لكه خشك‌شده‌ي مربايي را ديد. باندرول را در جيبش گذاشت و سر قبر مادرش رفت. تا صبح آن‌جا بود.
صبح، دعاخواني كه آن‌طرف‌ها مي‌گشت، مزاري را ديد كه رويش را اسكناس‌هاي هزارتوماني پوشانده بود. در كنار قبر، مردي را با كيسه زباله‌اي در آغوش ديد كه به‌نظر خوابيده است. نزديك‌تر رفت و مرد را تكان داد. مرد تكان نخورد و سينه‌اش بالا و پايين نمي‌رفت. كيسه‌ي زباله را كه باز كرد، جنين كبودي را ديد كه دور دهانش آغشته به مربا بود. دعاخوان دست بر مرد مرده نهاد و فاتحه‌اي خواند. چند اسكناس هزاري برداشت و به‌سرعت از آن قطعه دور شد.
آفتاب سنگين و صريح بر گورستان مي‌تابيد.

No comments: